الحر العاملي ( مترجم : عباس جلالى )
223
نقدى جامع بر تصوف ( ترجمة رسالة الاثني عشرية في الرد على الصوفية ) ( فارسى )
فى الزمان الاول رجل طلب الدنيا من حلال فلم يقدر عليها و طلبها من حرام فلم يقدر عليها فأتاه الشيطان فقال له يا هذا ! انك قد طلبت الدنيا من حلال فلم يقدر عليها فطلبتها من حرام فلم تقدر عليها أ فلا ادلك على شىء تكثر به دنياك و يكثر به تبعك ؟ قال : بلى تبتدع دينا و تدعوا الناس اليه ففعل فاستجاب له الناس فاطاعوه و اصاب من الدنيا ثم انه فكر فقال : ما صنعت ؟ ابتدعت دينا و دعوت الناس اليه و ما ارى لى من توبه الا ان أتى من دعوته فارده عنه فجعل يأتى اصحابه الذين اجابوه فيقول ان الذى دعوتكم اليه باطل و انما ابتدعته فجعلوا يقولون : كذبت هو الحق و لكنك شككت فى دينك فرجعت عنه فلما رأى ذلك عمد الى سلسلة فوتد لها وتدا ثم جعلها فى عنقه و قال لا احلها حتى يتوب اللّه علىّ قال : فاوحى اللّه الى نبىّ من الانبياء قل : لفلان و عزتى و جلالى لو دعوتتى حتى تنقطع اوصالك ما استجبت لك حتى ترد من مات على دعوته اليه فيرجع عنه ؛ « 1 » در دورانهاى گذشته مردى درپى دستيابى به دنيا از طريق حلال برآمد و از عهدهء آن برنيامد از طريق حرام در پى آن رفت ، اينبار نيز نتوانست به آن دست يابد . در اين هنگام شيطان نزد او آمد و به دو گفت : فلانى ! تو از طريق حلال درپى دنيا برآمدى نتوانستى بدان دست يا بى . از طريق حرام نيز قادر بر اين كار نشدى . آيا دوست دارى تو را به انجام كارى راهنمايى كنم كه دنيايت به وسيلهء آن آباد شود و طرفدارانت فزونى يابند ؟ گفت : آرى ؛ شيطان به دو گفت : دينى را اختراع كن و مردم را به سوى آن فراخوان . آن مرد چنين كرد و مردم ندايش را لبيك گفته و از در اطاعتش درآمدند و به رفاه دنيوى دست يافت . پس از آن با خود انديشيد و گفت : من چه كردم ؟ دينى اختراع كردم و مردم را به سوى آن فرا خواندم و اينك راهى براى توبه از اين كار نمىبينم مگر كسانى را كه به اين مسلك دعوت كردهام بياورم و از آن دين بازگردانم . بدين ترتيب ، هوادارانى كه به وى پاسخ مثبت داده بودند نزدش آمدند وى خطاب به آنها گفت : دينى كه من شما را به سوى آن فراخواندم مسلكى باطل و از اختراعات خودم بود . مردم يكپارچه اظهار داشتند : تو دروغ مىگويى ، دين تو حقيقى بود ولى تو در دينت دچار ترديد شدهاى و از آن برگشتهاى وقتى مرد اوضاع را چنين ديد زنجيرى آورد و آن را ميخكوب كرد و سپس بر گردن خود افكند و
--> ( 1 ) . من لا يحضره الفقيه ، ج 3 ص 572 .